درباره نویسنده
وحید زایری
متولد 53 اصفهان مهندس ابزار دقیق عاشق موسیقی و کتاب و فیلم حساس ، درونگرا ، آزادی اندیش خسته .....
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • وحید زایری
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • حکایت گربه و خردل
  • فرق مدیران ایران و اروپا
  • انسان نفرین شده
  • معرفی چند کتاب
  • مرگ !
  • خــســـتـــه ام ...
  • نفرین بر جنگ
  • مجانی ...
  • شبهه ای در خلافت
  • آقای پپه راهکار می دهد:‌ اینترنت را زوج و فرد کنید‍!
  • چند تلنگر !
  • غم نامه
  • عزاداری چرا ؟
  • ایران بعد از تفکیک جنسی
  • نگاهی کوتاه به شغل شریف دزدی
  • کودک بی پناه درون ما
  • غلو
  • یک روز می ‌رسد ...
  • عکسهایی از تصادف
  • تا دو قدمی مرگ ...
  • حکایت لحاف ملا
  • حکایت دزد و دلقک
  • تبردار دلسوز
  • به یه آدم خوش خنده نیاز داریم ...
  • اندر حکایت شوشول
  • تاریخ رنگی و سیاه و سپید
  • صافی نامه
  • خود مشتمالی
  • پاک کردن نقاشیهای شاهنامه به دستور امام جمعه‌ی مشهد
  • کتابی برای نخواندن
کلمات کلیدی مطالب
  • اجتماعی (۱۱۳)
  • مذهبی (۸۳)
  • شعر (٧٠)
  • انتقادی (٤۳)
  • جوالدوز (٤٢)
  • کودک و نوجوان (۳٦)
  • معرفی کتاب (۳٠)
  • هنر (٢۱)
  • آموزش و پرورش (٢۱)
  • شهرک توحید (۱۸)
  • خرافات (۱٧)
  • امامان (۱٥)
  • قرآن (۱٤)
  • خاطرات سربازی (۱۳)
  • مسجد پیامبر اعظم (٧)
  • سید علاء الدین حسین (٧)
  • موسیقی (٧)
  • خاطره (٧)
  • سیاسی (٥)
  • داستان راستان (٥)
  • پالایشگاه فجر جم (٥)
  • رویای من (٤)
  • فیلم (٤)
  • اوشو (۳)
  • شادمانی (۳)
  • دکتر شریعتی (۳)
  • رؤیای من (۳)
  • عبدالحسین نصیری (٢)
  • ضرغامی در مایه ابوعطا (٢)
  • موسیقی کلاسیک (٢)
  • خاطرات دانشگاه (٢)
  • رجعت (٢)
  • بتهوون (٢)
  • عید نوروز (٢)
  • بسیج دانشجویی (٢)
  • عزاداری (٢)
  • محرم (٢)
  • عشق (۱)
  • دکتر سروش (۱)
  • مقدمه (۱)
  • مادر (۱)
  • دکتر چمران (۱)
  • عید قربان (۱)
  • روز کتاب و کتابخوانی (۱)
  • نیکو خردمند (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
دوستان من
  • از زبون يه مسافرخونه
  • از سنگ تا الماس
  • اطلاعات عمومي
  • انسان + انسانيت
  • انسان،خداگونه ای در تبعید
  • ايميلهاي دريافتي
  • باران عشق
  • بالاتر از سياهي
  • بر بال اندیشه
  • پله پله تا ملاقات
  • ثــی ثـــده
  • حس سبز
  • دختر اردیبهشتی
  • در سایه سار تنهایی
  • دریای شرقی
  • دلتنگیهای من
  • دهدشت آزاد
  • روزانه هاي مريم سادات
  • زنجره
  • زیتون
  • ستاره بارون
  • صد هزاران
  • عشق معلمي
  • فائزه
  • کافه کولاک
  • گرمک
  • مجيد كارتون
  • مدادهای آبی من
  • معلم فرزندم
  • ملاحت
  • موش کور
  • نداي سبز زنده رود
  • هجو و طنز در ادبيات فارسي
  • يك تن
  • پرتال پزشکان ایران
  • اخبار حوزه سلامت
  • وبلاگ های پزشکان
کدهای اضافی کاربر



وبلاگ-ساعت فلش
>

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

دیگه چه خبر
ادبی - اجتماعی
نگاهی کوتاه به نمایشنامه ی " پرنده ی آبی "
نویسنده: وحید زایری - چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠

یکی از موفقترین و زیباترین کتابهایی که به سبک سمبولیسم نگاشته شده نمایشنامه‌ی " پرنده‌ی آبی " نوشته‌ی فیلسوف و متفکر بزرگ بلژیکی است . این کتاب به ماجرای سفری می‌پردازد که قهرمانان نمایشنامه که دو دهقان‌زاده‌ی فقیر به نامهای "تیل تیل "  و " می تیل " نام دارند برای پیدا کردن پرنده‌ی آبی که سمبل خوشبختی است انجام می دهند و همراه با روح "نان" و "آب" و "سگ" و "گربه" و "قند" و "روشنایی" و "آتش" ، مراتب و جهان‌های مختلفی نظیر " شهر یادگارها " و  "کاخ تاریکی " و " دیار آینده " را تجربه می‌کنند و در پایان می‌فهمند که پرنده‌ی آبی در همان کلبه‌ی فقیرانه‌ی خودشان بوده است .

این کتاب توسط " عبدالحسین نوشین " ترجمه و بوسیله‌ی "نشر قطره " منتشر گردیده است . البته همان گونه که از متون انتخابی زیر مشخص است ، مترجم در دو راهی ترجمه به زبان محاوره‌ای و زبان رسمی سردرگم بوده و همین قدری از زیبایی این ترجمه کاسته است . ولی به هر حال خواندن این کتاب کوچک و زیبا را (ترجیحا اگر گیرتان آمد با ترجمه‌ای دیگر) به شما دوستان علاقه‌مند به کتاب توصیه می‌کنم .

...

می تیل           این سر و صداها چیه ؟

تیل تیل           صدای موزیک .... آواز

می تیل            اوه ! نگاه کن . یک کالسکه‌ی دیگه با اسب های سفید آمد .

تیل تیل            داد نزن . تماشا کن .

می تیل            نگاه کن آن چیزهای طلایی چیه به درخت آویزونه ؟

تیل تیل            اسباب بازی ، شمشیر ، تفنگ ، سرباز ، تو÷

می تیل           عروسک چطور ؟ عروسک نیست ؟

تیل تیل            نه ، آنها از عروسک خوششون نمیاد .

می تیل           آنها چیه روی آن میز چیده اند ؟

تیل تیل           شیرینی ، میوه ، آب‌نبات ، نقل ، نون کره‌ای .

می تیل            من وقتی کوچک بودم یه دفعه از آن‌ها خورده‌ام .

تیل تیل            منم خورده‌ام . از نونی که ما می‌خوریم خوشمزه‌تره . اما ما نمی‌تونیم هر وقت دلمون بخاد نون کره‌ای بخوریم .

می تیل             ببین آنها چقدر دارند ! میز پره ! همه‌ی آنها را می‌خورند ؟

تیل تیل            البته ! پس چه کار می‌کنند ؟

می تیل            پس چرا همین الآن نمی خورند ؟ منتظر چی هستند ؟

تیل تیل            برای این که گرسنه‌شون نیست .

می تیل            گرسنه‌شون نیست ! چرا ؟

تیل تیل            اِه ! برای این که آنها هر وقت میل دارند می‌خورند .

می تیل            هر روز ؟!

تیل تیل            همچی میگن .

...

می تیل            بچه ها رو نگاه کن می‌رقصند .

تیل تیل            آره آره بیا ما هم برقصیم . (از شادی پا می‌کوبند .)

می تیل           چه خوبه

تیل تیل           ببین بهشون شیرینی می دهند . شیرینیها توی دستشونه . دارند می خورند ! می خورند ! می‌خورند !

می تیل           به کوچک کوچک ها هم می دهند . دوتا ، سه تا ، چهارتا .

تیل تیل           اوه ! چه خوشمزه است ! خوشمزه ! خوشمزه !

می تیل            (شیرینی هایی را که تصور می کند به او داده‌اند می‌شمرد.) من دوازده تا دارم .

تیل تیل            من چهار دفعه دوازده‌ تا . اما غصه نخور من از مال خودم به تو هم می‌دم .

      در می‌زنند

 

.....

 

مادربزرگ       ما همیشه اینجا منتظر دیدار زنده‌ها هستیم . اما زنده‌ها آنقدر دیر به یاد ما می‌افتند ... صبر کن ببینم دفعه‌ی آخری که اینجا آمدید کی بود ؟ هاه! یکشنبه‌ی آخر سال

تیل تیل           یکشنبه‌ی آخر سال ؟! نه ، من خوب یادمه که آن شب هیچ بیرون نیامدیم برای این که زکام بودیم .

مادربزرگ     لازم نیست بیایید . به یاد کا که بودید ؟

تیل تیل           آره

مادربزرگ      خوب هر وقت که شما به یاد ما می‌افتید ما بیدار میشیم و شما را می‌بینیم .

 

...

 

کودک             وقتی من روی زمین بیام باعث هندوانه‌ها خواهم بود ... من آنجا باغبان و پالیزبان امیر زمین و مریخ و ماه خواهم شد .

تیل تیل           امیر زمین و مریخ و ماه ؟...

کودک            آره . آن بچه که آنجا می‌بینی ... امیر این سه سیاره خواهد بود ؛ و در مدت سی و پنج سال باعث سعادت این سه سیاره خواهد شد .

تیل تیل          کدام یکی

کودک           آن بچه که آنجا پای آن ستون چرت می‌زنه .

تیل تیل          ستون سمت چپ ؟

کودک           نه ، طرف راست ... آن دست چپی شادی را به زمین خواهد برد .

تیل تیل          چطور ؟

کودک دیگر    به وسیله‌ی اندیشه‌های تازه

تیل تیل          آن دو نفر که دست به دست هم انداخته و هی همدیگر را می‌بوسند ، آنها خواهر و برادر هستند ؟

کودک            نه ... آنها خیلی خوشمزه هستند ... عاشق و معشوقند .

تیل تیل           یعنی چه ؟

کودک            راستش نمی‌دونم ... زمان برای مسخره‌ی آنها این نام را روی آنها گذاشته ... صبح و شب توی چشم های همدیگه نگاه می‌کنند و بوسه رد و بدل می‌کنند .

تیل تیل           چرا ؟

کودک           برای این که شنیده‌اند که نمی‌توانند با هم از اینجا روی زمین بروند .

نظرات ()



پرنده فقط یک پرنده بود
نویسنده: وحید زایری - یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩

"روزی بود  و روزگاری  و شهری  بود  به اسم  علی آباد  که  چنین  بود  و چنان  ... تا آن  روز  که همه  مردمان این  شهر  از بهار  و پاییز طلوع و غروب  وخلاصه  از این که  بهارها  این همه  صدای  پرنده و چرنده  توی  گوشهاشان  زنگ  بزند  و پاییز ها  این همه برگ زرد  جمع  کنند  جانشان  به لب  رسید ‚ آمدند  و هر چه  آهن پاره و  بادیه و  بشقاب و کفگیر  داشتند  ریختند  توی  یک  کوره  بزرگ  بزرگ  و  بعد  دادند دست فلزکارهای شهر آنها هم  نشستند و  یک  تاق  گنده ضربی  درست کردند  برای  سقف  شهر  با  دویست  سیصد تا هواکش  و همه خانه ها  چراغهای  آویزی  و زنبوری  و  مهتابی  را  آوردند   خرد کردند  و دادند  یک کره  بزرگ  درست کردند  و  یک روز   با سلام  و صلوات  بردند  زیر تاق  شهرشان  آویزان کردند  و  برق  قوی  و  خیره کننده ای را دواندند توش   آن وقت  بود که رفتند  سراغ  درختها  وپرنده ها  و  اعلامیه  پشت اعلامیه  که:

هر یک  از آحاد  مردم  این شهر  موظف و مکلف  است که در اسرع  وقت  یکی  از  اشجار  شهر را  ریشه کن کرده  به  خارج  شهر حمل  کند  و الا  طبق  تبصره ... ماده ..."

 

آنچه خواندید بخشی از داستان زیبای "پرنده فقط یک پرنده بود" از مجموعه داستانهای کوتاه "نیمه‌ی تاریک ماه" به قلم شیوای "هوشنگ گلشیری"

این داستان حکایت جامعه‌ی امروزین ماست . جامعه‌ای که از اصل و ریشه‌ی خود دل کنده و با دل بستن به آنچه خود پیشرفت و تکنولوژی می‌خواند به خیال خود برای نسل خویش و آیندگان دنیایی بهتر و زیباتر ساخته است . انسانی که برای هیولای مدنیت خود در هر دقیقه به اندازه‌ی هشتاد برابر یک زمین فوتبال از جنگلهای بارانی استوایی را از بین می برد .

در صورت تمایل می‌توانید این داستان را به صورت کامل در ادامه مطلب مطالعه نمایید .

  

پ.ن : با عرض معذرت ، فونت نامطلوب قبل را عوض کردم .


ادامه مطلب ...
نظرات ()



زندگی یک هنرمند
نویسنده: وحید زایری - یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩
جعفر پناهی (زاده  ۱۳۳۹ در میانه)، یکی از شناخته‌شده‌ترین کارگردانان ایرانی در جهان است. کارش را در سینما به عنوان دستیار کارگردانِ فیلم های عباس کیارستمی آغاز کرد.بسیاری از فیلم های او تصویری صریح و انتقادی از مشکلات جامعه ایرانی ارائه می دهند که این امر سبب اعمال محدودیت هایی برای نمایش آثارش شده است.

 

فارغ التحصیل دانشکده صدا و سیما در سال ١٣۶٧
شروع فعالیت با ساخت فیلم های کوتاه در سال ١٣۶۵
شروع فعالیت سینمایی با فیلم "ماهی" (کامبوزیا پرتوی) به عنوان دستیار کارگردان در سال ١٣۶٧
برنده جایزه بهترین کارگردانی از جشنواره فیلم سنگاپور برای فیلم "آینه" در سال ١٣٧٧
برنده تندیس زرین بهترین فیلم از پنجمین جشن خانه سینما برای فیلم "دایره" در سال ١٣٨٠
برنده تندیس زرین بهترین فیلم به انتخاب انجمن نویسندگان و منتقدان در پنجمین جشن خانه سینما برای فیلم "دایره" در سال ١٣٨٠

بازداشت

بار اول، پناهی در روز پنجشنبه ۸ مرداد  ۱۳۸۸می که به همراه گروه دیگری از فیلم‌سازان برای گرامیداشت کشته‌شدگان اعتراضات به نتایج انتخابات ریاست جمهوری دهم به بهشت زهرا رفته بود، به‌همراه مهناز محمدی، مستندساز بازداشت و پس از چند روز آزاد شد.


پناهی بار دوم در شامگاه دوشنبه ۱۰ اسفند به همراه ۱۸ نفر از اعضای خانواده و دوستانی که در خانه او در تهران مهمان بودند، بازداشت شد. پس از چند روز و در چند مرحله، اعضای خانواده و همکاران پناهی آزاد شدند، اما خود او همچنان در بازداشت است. مقام‌های قضایی تاکنون علت بازداشت و اتهام او را اعلام نکرده‌اند. در این مورد صرفا دادستان تهران بازداشت او را غیرسیاسی دانست. رسانه‌های وابسته به محافظه‌کاران ادعا کرده‌اند، دلیل دستگیری او تدارک برای ساختن فیلمی علیه نظام، بوده است.

سازمان عفو بین الملل در بیانیه‌ای اعلام کرد یک فیلمساز دیگر، محمدعلی شیرزادی، نیز همراه با جعفر پناهی بازداشت شده‌است. این دو نفر ظاهراً مشغول ساختن فیلمی بوده‌اند که در آن، یک مدافع حقوق‌بشر و یک روحانی ناراضی با هم گفتگو می‌کرده اند.در ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ عباس کیارستمی در برنامه‌ای در مرکز ژرژ پمپیدو فرانسه، گفت در تماسی با سعیده طاهری باخبر شده سلول انفرادی پناهی به هم‌سلولی با چند نفر دیگر تغییر موقعیت داده و یک یخچال هم به دارایی‌های ایشان در بازداشت، اضافه شده است.

پس از انتشار نامه جعفر پناهی به همکارانش در جشنواره کن، قرار بازداشت موقت او، دو ماه دیگر تمدید شد.ماموران امنیتی، خانواده پناهی را تهدید به بازداشت کردند و از آنها خواستند از مصاحبه و اطلاع‌رسانی درباره او پرهیز کنند.روز ۲۸ اردیبهشت 1389 پناهی در نامه‌ای با شرح برخورد و تهدیدهای بازجوهای زندان اوین، اعلام اعتصاب غذا کرد.

 

واکنش‌ها به بازداشت پناهی

در پی این بازداشت، جشنواره بین‌المللی فیلم کن، جشنواره بین‌المللی فیلم برلین، و بسیاری از چهره‌های سینمایی، فرهنگی و سیاسی، در واکنش به بازداشت این سینماگر اعتراض کردند. در واکنشی دیگر، در روزهای آغازین سال ۱۳۸۹، چهل و پنج تن از سینماگران و هنرمندان سرشناس ایران از جمله بهرام بیضایی، کیومرث پوراحمد، ناصر تقوایی، رخشان بنی‌اعتماد، خسرو سینایی، مسعود کیمیایی، تهمینه میلانی و اصغر فرهادی، در نامه‌ای سرگشاده خطاب به حاکمان ایران ضمن تاکید بر حق فیلم‌سازی، آزادی بیان و حق اعتراض برای همگان، خواهان آزادی نامشروط جعفر پناهی و محمد نوری‌زاد شدند. همچنین صدها تن از سینماگران مطرح جهان، با انتشار نامه‌ای دیگر خطاب به صادق لاریجانی، رئیس قوه قضاییه ایران، ضمن اعتراض نسبت به زندانی کردن بی‌دلیل جعفر پناهی، که از او به عنوان کارگردان مطرح بین‌المللی یاد کرده‌اند، و نیز ناعادلانه خواندن بازداشت او، خواهان آزادی سریع پناهی شدند. عباس کیارستمی در واکنش به بازداشت جعفر پناهی و محمد رسول‌اف در نامه‌ای سرگشاده نوشت «مسئولیت وخیم و بازتاب عواقب زشت و غیر فرهنگی جهانی این بازداشت‌ها متوجه مدیریت سوء و سیاست‌های غلط وزارت ارشاد در این سال‌هاست.»

 

نامه جمعی از هنرمندان بزرگ هالیوود به مسولان جمهوری اسلامی

جمعی از فیلمسازان و هنرپیشه‌های معروف هالیوود دستگیری جعفر پناهی کارگردان ایرانی را محکوم کردند و از حکومت ایران خواستار آزادی فوری او شدند.

مارتین اسکورسیزی، استیون اسپیلبرگ، فرانسیس فورد کاپولا، برادران کوئن، مایکل مور، الیور استون، رابرت دنیرو و رابرت ردفورد و چندین هنرپیشه و کارگردان دیگر آمریکایی جزء امضا کنندگان این نامه هستند.

در این نامه آمده‌است:

« ما ... با اعلام همبستگی با یک فیلمساز همکار، حبس او را محکوم می‌کنیم و از حکومت ایران مصرانه می‌خواهیم آقای پناهی را هر چه سریعتر آزاد کند." هنرمندان هالیوود با اشاره به نامه اخیر همسر جعفر پناهی گفته‌اند که او "نگرانی عمیقی نسبت به وضعیت قلب شوهرش و انتقال او به یک سلول کوچکتر دارد.  »

در ادامه این نامه آمده‌است:

« فیلم‌سازان ایران مانند هنرمندان همه جا باید مورد قدردانی قرار گیرند نه آنکه با سانسور، سرکوب و حبس روبرو باشند.  »


طاهره سعیدی، همسر جعفر پناهی چند هفته پیش در مصاحبه با بی‌بی‌سی گفت وضعیت جسمی و روحی همسرش "اصلا خوب" نیست. خانم سعیدی روز چهارشنبه ۱۱ فروردین (۳۱ مارس) به ملاقات یک روز پیشتر خود و دخترش با جعفر پناهی اشاره کرد و گفت: او درباره وضع جسمی‌اش حرفی نزد اما ما خودمان دیدیم؛ جعفر خیلی لاغرشده بود و خیلی رنگ پریده بود. طاهره سعیدی از اتهام وارد شده به همسرش ابراز بی اطلاعی کرد و گفت که خود آقای پناهی هم از این اتهامات اطلاعی ندارد و فقط بازجویی می‌شود. پیشتر عباس جعفری دولت آبادی، دادستان عمومی تهران گفته بود که جرم آقای پناهی سیاسی نبوده‌است، اما دلیل بازداشت او را نگفت، اما برخی سایت‌های خبری در ایران دلیل بازداشت آقای پناهی را ساختن فیلمی درباره اعتراضات پس از انتخابات ایران عنوان کردند.

طاهره سعیدی همسر جعفر پناهی در دیداری با عزت الله انتظامی رئیس هیات مدیره موزه سینما در اعتراض به زندانی‌شدن همسرش خواستار آن شد تا به فوریت به نامه وی جهت بازگرداندن تمام جوایز جعفر پناهی به خانواده‌اش اقدام شود.

سازمان عفو بین الملل صندلی خالی پناهی را در جشنواره کن، نشان دهندۀ جنون اختناق در ایران دانست. برنار کوشنر وزیر خارجه و فردریک میتران وزیر فرهنگ، در بیانیه ای مشترک نوشتند: جعفر پناهی یکی از سرشناس‌ترین نمایندگان سینمای ایران است و کاملاً جا دارد که در جشنواره کن حضور داشته باشد. از او برای عضویت در هیئت داوران دعوت شده است؛ ما آزادی فوری او را خواهانیم و همچنین از مقامات ایرانی می خواهیم که حقوق بنیادین آزادی بیان و آفرینش را برای همه ایرانیان محترم بشمارند.

تیم برتون رییس داوران جشنواره کن در مراسم افتتاحیه این جشنواره خواستار آزادی پناهی یکی از داوران کن شد. او در کنفرانس خبری گفت همه ما خواستار آزادی بیان هستیم و هرکس باید بتواند در بیان خود آزاد باشد. عباس کیارستمی در جلسه پرسش‌وپاسخ فیلمش، رونوشت برابر اصل در جشنواره کن گفت: «اگر دولت ایران از آزاد کردن جعفر پناهی سر باز بزند، باید توضیحی برای این کار داشته باشد. من درک نمی‌کنم چگونه یک فیلم می‌تواند جرم تلقی شود، به ویژه در حالی که این فیلم هنوز ساخته نشده است. زمانی که یک فیلمساز، یک هنرمند، زندانی می‌شود، این تمامیت هنر است که مورد حمله قرار گرفته است».با دست‌گیری پناهی حریم بین دولت و هنرمندان برداشته شد.[همچنین در این جلسه ژولیت بینوش بازیگر فرانسوی ،در واکنش به بازداشت جعفر پناهی گریست

5

اعتصاب غذا در زندان

صبح روز سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ پناهی اعلام کرد اعتصاب غذا کرده است. وی طی تماسی با خانوادهٔ خود نامه‌اش را از زندان برای آن‌ها خواند. در این نامه آمده است:

« بعد از برخورد ناشایستی که شنبه شب (۸۹/۲/۲۵) در هجوم مامورین به داخل سلول ۵۶ اوین صورت گرفت و متعاقب آن به مدت یک ساعت و نیم، من و هم سلولی‌هایم را بدون لباس در بیرون و در هوایی سرد نگه داشتند، صبح روز یکشنبه مرا به بازجویی بردند و متهم کردند که از داخل سلول فیلمبرداری کرده ام؛ که کذب محض است. و بعد تهدید کردند که تمامی اعضای خانواده‌ام را دستگیر و به اوین منتقل خواهند کرد و دخترم را به بازداشتگاهی ناامن در رجائی‌شهر خواهند فرستاد و با این حرف‌ها قدرت تجزیه و تحلیل را از من سلب کردند.  »


وی در ادامه گفت که از صبح‌گاه ۲۶ اردیبهشت  ۱۳۸۹ چیزی نخورده و نیاشامیده است و شروط خود را برای پایان این وضعیت چنین بیان کرد:

  • تماس و دیدار باخانواده‌ام و اطمینان کامل از سلامت آنها
  • حق داشتن وکیل بعد از ۷۷ روز و مشورت با او
  • آزادی بدون قید و شرط تا تشکیل دادگاه و صدور حکم قطعی

سپس وی قسم خورد تا تحقق خواسته‌هایش دست از اعتصاب غذا برندارد:

« به سینمایی که به آن معتقدم قسم می خورم تا تحقق خواسته‌هایم دست از اعتصاب غذا برنمی‌دارم و تنها خواسته‌ام این است که جنازه مرا به خانواده‌ام تحویل دهند تا هر کجا که مایل‌اند دفن کنند.  »


آزادی از زندان

پناهی در روز  ۴خرداد  ۱۳۸۹ به دستور بازپرس و تایید دادستان عمومی و انقلاب تهران با تودیع وثیقهٔ ۲۰۰ میلیون تومانی از زندان آزاد شد.

 

 

 آثارکارگردانی

  • یارالی باشلر  ۱۹۸۸ 
  • کیش ۱۹۹۱
  • دوست  ۱۹۹۲ 
  • آخرین امتحان  ۱۹۹۲
  • بادکنک سفید  ۱۹۹۵

  • اردکول  ۱۹۹۷
  • آینه ۱۹۹۷
  • دایره ۲۰۰۰

  • طلای سرخ ۲۰۰۳

  • آفساید ۲۰۰۶

منبع : وبلاگ "حرفای نگفته"

حکم دادگاه و ۲۰ سال محرومیت از حقوق اجتماعی

رسانه‌های فارسی‌زبان در تاریخ ۲۰ دسامبر ۲۰۱۰ میلادی از صدور حکم قاضی پرونده جعفر پناهی در شعبه‌ی ۲۶ دادگاه انقلاب اسلامی خبر دادند. بر این اساس جعفر پناهی به اتهام «اجتماع و تبانی و تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی» به ۶ سال حبس تعزیری و ۲۰ سال محرومیت از فیلم‌سازی، ۲۰ سال محرومیت از فیلم‌نامه‌نویسی، ۲۰ سال محرومیت از سفر به خارج از ایران و ۲۰ سال ممنوعیت از هر نوع مصاحبه با رسانه‌ها و مطبوعات داخلی و خارجی محکوم شده‌است.

نظرات ()



صحنه ای زیبا از سریال سربداران
نویسنده: وحید زایری - جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩

- ای شیخ روی تپه به شرق نگاه کن ... داستان چیست !

- روستاییان اطراف شهر هستند.

- آن اسب سپید چیست ؟

- هر بامداد ایشان بالای تپه می‌آیند.

- آن اسب را هر روز می‌آورند؟

- آری ... و هر طلوع باز می گردند.

- برای چه ... برای که ؟

- کسی قرار است که بیاید.

- آن چه کسی است که قرار است این بامداد بیاید ؟

- هر بامداد قرار است بیاید.

- و نمی‌آید ؟

- می‌آید برادر ... می‌آید.

- آن چه کسی است ؟

- آن عدل است ... داد است ... محو ظلم است ... بهروزی است ...نیک بختی است ... پاکی است ... ستاره‌ی -- روشنایی است ... چه بگویم از کلمات و کلام بالاتر است ...... مهدی است.... برویم برادر.

- ای شیخ ... آیا بقیه‌ی راه را تا آخر می‌دانید ؟

- اگر انسان راه را تا آخر می‌دانست ؛ هرگز به راه نمی‌افتاد ...

پ.ن.١ : چند بار این صحنه‌ی زیبا از سریال فخیم سربداران را دیدم و گریستم .

پ.ن.٢ :‌یکی از کتابهای جالبی که در چند روز اخیر خواندم ،‌کتاب "بادبادک‌باز" نوشته‌‌ی "خالد حسینی" است . این کتاب که به شیوه‌ی اول شخص نوشته شده ، به شرایط زندگی در افغانستان می‌پردازد و به خوبی سختیها و مصایب کشور را پس ار به قدرت رسیدن طالبان ترسیم می‌کند و در کنار این قضایا با طرح چند قضیه‌ی عاشقانه به زیبایی اثر می‌افزاید . خواندن آن را به دوستان اهل کتاب(منظورم اهل مطالعه است !) توصیه می‌کنم.

جهت آشنایی بیشتر با این کتاب ،‌ لینک دانلود این کتاب را برای دوستان قرار میدهم .

نظرات ()



چند جمله از کتاب "نون نوشتن" اثر "محمود دولت‌آبادی"
نویسنده: وحید زایری - شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

ادبیات رئالیستی در وجه اقتصادی خود ،‌نباید تبدیل به گلایه‌ی تهیدستان از ثروتمندان بشود . ادبیات در این خصوص می‌باید بتواند توانایی و استعدادهای آدمیان را به آنها بشناساند . القای حالت "حق به جانب" توده ها - که خود به اندازه‌ی کافی از آن برخوردار هستند - یک جلوه از روانشناسی "گداپروری" است . ما به توده‌های محروم نباید تلقین کنیم که دلتان به حال خودتان بسوزد ،‌چون حق با شماست ! ما به عنوان نویسنده شاید بتوانیم به آدمیان این ظرفیتها را بشناسانیم که می‌توانند در سرنوشت و تاریخ خود سهمی داشته باشند . ...

 

ای سرزمین ! کدان فرزندها ، در کدام نسل ، تو را آزاد ، آباد و سربلند ؛ با چشمان باور خود خواهند دید ؟ ای مادر ما ، ایران ! جان زخمی تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت ؟ چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد ؛ ای ما نثار عافیت تو

 

به فکرم رسیده است که " وقتی هنر تحت الحمایه ‌ی سیاست قرار می‌گیرد" درست بدان می‌ماند که زنی نتواند بدون اجازه‌ی شوهرش جایی برود یا کار مستقلی انجام بدهد .

 

بند زبان را ببندیم و بال اندیشه را بگشاییم .

اندیشیدن را جدی بگیریم . اندیشیدن . آنچه ما کم داریم ،‌مردان و زنانی است که اندیشیدن را جدی گرفته باشند . اندیشیدن باید به مثابه‌ی یک کار مهم تلقی بشود . اندیشه ورزیدن .

بند زبان را ببندیم و بال اندیشه را بگشاییم . نویسنده نباید - فقط - در بند گفتن باشد . برای گفتن همیشه وقت هست ،‌اما برای اندیشیدن ممکن است دیر بشود . چرا یک نویسنده نباید مغز خود را برای اندیشیدن و برای تخیل تربیت کند ؟

نظرات ()



چهره ماندگار سفارشی !
نویسنده: وحید زایری - چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩

خبرآنلاین نوشت:

کافی است به اسامی موسیقیدانانی که طی دوره‌های گذشته موفق به کسب عنوان چهره‌های ماندگار شده‌اند نگاهی بیندازیم تا ناهمگونی علیرضا افتخاری را با آنها دریابیم.

شاید اگر قرار بود از میان 50 موسیقیدان برجسته‌ ایرانی نام کسی به عنوان چهره‌ ماندگار اعلام ‌شود، رای پنجاهم هم به علیرضا افتخاری نمی‌رسید، اما پنجشنبه شب در کمال شگفتی به افتخاری لقب چهره‌ی ماندگار اعطا شد. در کنار او  مجید انتظامی هنرمند دیگری بود که به نشان و لقب چهره‌ی ماندگار رسید. 

 


 

آنقدر موسیقیدان‌های دیگری که استحقاق کسب این عنوان را داشتند پرشمارند که قاعدتا حالا حالاها نباید نوبت به افتخاری می‌رسید.

 

در شرایطی که هنرمندان مطرح و زحمت کشیده‌ای چون ، شهرام ناظری، محمدرضا درویشی، احمد ابراهیمی، همایون خرم، هرمز فرهت، حسین علیزاده، احمد پژمان، امین الله رشیدی و ...هنوز این عنوان را دریافت نکرده‌اند، توجیه اعطای این عنوان به افتخاری چیست؟

 


کافی است به اسامی موسیقیدانانی که طی دوره‌های گذشته موفق به کسب این عنوان شده‌اند نگاهی بیندازید تا ناهمگونی علیرضا افتخاری را با آنها دریابید. هنرمندان بزرگی که هرکدام عمرشان را صرف حیات موسیقی ایران کرده‌اند. چهره‌هایی چون مجید کیانی، حسن کسایی، فریدون ناصری، حسن ریاحی، جلیل شهناز، فرهاد فخرالدینی، علی تجویدی، فرامرز پایور، محمد نوری و مصطفی کمال پورتراب.

واقعا در میان این هنرمندان، جایگاه علیرضا افتخاری کجای ماجراست؟ آن هم کسی که در ماه‌های اخیر، حاشیه‌هایش تیتر یک روزنامه‌ها و مجلات و نقل محافل بود، اما ظاهرا تنها دلیلی اعطای لقب چهره‌ی ماندگار به او را هم باید در همین حواشی جستجو کرد و آن‌را نوعی دلجویی سیاسی دانست. از قضا همین اتفاقات است که شائبه‌ سیاسی بودن چهره‌های ماندگار را تائید می‌کند.

افتخاری خواننده‌ای است بسیار پرکار و نه البته گزیده‌کار. باید به لیست فعالیت‌های علیرضا افتخاری موارد دیگری از جمله دید و بازدید‌های دولتی و نامه‌نگاری‌های گاه و بیگاه را هم اضافه کرد. افتخاری بعد از دیداری که با رئیس جمهور داشت در معرض برخی انتقادات‌ قرار گرفت و به نظر می‌رسد اعطای لقب چهره‌ی ماندگار به او، به همین دلیل و مربوط به همین ماجراها باشد. هرچند حتی اگر افتخاری امسال چه به عنوان چهره‌ ماندگار موسیقی انتخاب نمی‌شد، با نامه‌هایی که نوشت و حرف‌هایی که زد، در حافظه‌ها ماندگار شده بود!

اما حالا تبعات این حرکت دوستان که ناگهان تصمیم گرفتند برای اینکه دل شکسته‌ افتخاری را بند بزنند لقب «چهره‌ ماندگار» به او اعطا کنند، چیست؟ علاقه‌مندم بدانم در کارنامه‌ درخشان استاد چه چیزی چشم آقایان را گرفته که او را شایسته اعطای چنین نشانی دانستند؟

افتخاری که گل سرسبد کارهایش همچنان همان آلبوم «نیلوفرانه» است و شهره به انتشار n آلبوم در سال، چرا باید مستحق گرفتن چنین عنوانی باشد؟ مگر یکی از اهداف -احتمالا ثانویه- همایش چهره‌های ماندگار، الگوسازی نیست؟ با این حساب الگویی که علیرضا افتخاری به خوانندگان نسل جوان می‌دهد، انتشار فورانی آلبوم در هر سال و البته بازخوانی ترانه‌هایی است که پیش از این خوانندگان زن رژیم گذشته آنها را خوانده بودند.

اگر این تفاوت‌ها را کنار بگذاریم، فرق افتخاری با سراج، علیرضا قربانی، سالار عقیلی یا هر خواننده‌ دیگری در چیست؟ اینکه صدای بهتری دارد که استفاده از آن را بلد نیست و به قول بسیاری از استادان موسیقی ایران «قدرش را نمی‌داند»؟ یا اینکه از عهده اجرای یک کنسرت ساده ‌برنمی‌آید؟ حتما 3-4 سال پیش و کنسرت رشت را را یادتان می‌آید؟ کنسرتی که از جمله‌ اولین و آخرین کنسرت‌هایی بود که او در ایران برگزار کرد، اما به دلیل پلی‌بک خواندنش اعتراضات مردم آنقدر بالا گرفت که نه تنها کنسرت لغو شد بلکه حتی چرخ‌های ماشین افتخاری را هم پنچر کردند!

یادم می‌آید بچه که بودیم شاگردهای شیطان و بی‌نظم کلاس را به مدت یک هفته یا مبصر می‌کردند یا مامور بهداشت، تا در این یک هفته آن عادت‌های غلطی که دارند از سرشان بپرد و مثل بقیه‌ بچه‌های کلاس بشوند. اگر اینطور است شاید بشود امید این را داشت که افتخاری-چهره‌ی ماندگار موسیقی ایران- از این به بعد، مثلا هر دو سال یکبار آلبوم منتشر کند یا هر از گاهی کنسرت بدهد، یا از اینها گذشته، حداقل پای دیداری که می‌رود بایستد.

اما مجید انتظامی دیگر موسیقیدانی بود که شب گذشته به عنوان چهره‌ی ماندگار انتخاب شد. او سال‌هاست که به آقای جوایز موسیقی فیلم ایران شهرت دارد. کلی موسیقی فیلم معروف با ملودی‌های ماندگار ساخته که کافی است نام هر کدامشان بیاید تا ملودی‌شان را به یاد بیاوری. از «دستفروش» و «بایسیکل‌ران» گرفته تا «از کرخه‌ تا راین» و «روز واقعه» و «بوی پیراهن یوسف». به هر حال انتظامی کارنامه درخشانی در زمینه ساخت موسیقی فیلم دارد.  بجز موسیقی فیلم، او قطعات آزاد و سمفونی‌های زیادی را هم نوشته که برخی‌شان از جمله سمفونی «ایثار» از آثار ارزشمند موسیقی ایران به حساب می‌آیند. 

با وجود اینکه باید پذیرفت که قرار گرفتن نام مجید انتظامی در لیست اسامی چهره‌های ماندگار اتفاق غریبی نبود، اما اینکه چرا امسال باید به انتظامی این جایزه اهدا شود هم دلایل خاص خودش را دارد.

انتظامی طی سال‌های اخیر، عمرش را وقف ساخت سمفونی‌های سفارشی کرده و سالی چند سمفونی برای دفاع مقدس، انقلاب و از این قبیل نوشته و اجرا می‌کند. او بیش از هر موسیقیدان دیگری طی چند ساله‌ اخیر فعالیت دولتی داشته و در کنار نام آهنگساز دیگری چون شاهین فرهت به عنوان یکی از سمبل‌های موسیقی سفارشی شناخته می‌شود.

درباره‌ی اینکه سفارشی ساختن خوب است یا بد، لازم است یا نه و از اینجور بحث‌های ارزش‌گذارانه صحبت نمی‌کنیم، اما واقعیت را هم نمی‌شود کتمان کرد. به مجید انتظامی بعد از ساخت این سمفونی‌ها، جایزه‌ چهره‌ی ماندگار داده شده، وگرنه انتظامی که در طول این چند سال، موسیقی ویژه‌ای به خصوص در زمینه موسیقی فیلم که تخصص اصلی‌اش است خلق نکرده است. از جمله‌ آخرین موسیقی ‌فیلم‌هایی هم که نوشته باید به فیلم ضعیفی با پسزمینه جنگ اشاره کرد که حتی اجازه‌ اکران را در همین دولت دریافت نکرد. مجید انتظامی همان مجید انتظامی 5-6 سال پیش است با چند سمفونی اضافه! که ظاهرا همین‌ها هم بهانه‌ی اهدای جایزه چهره‌‌ی ماندگار به او شده‌اند.

البته که چه بسیار تفاوت‌ها میان این دو چهره‌ ماندگار موسیقی! انتظامی سال‌هاست با ملودی‌هایش جایش را در دل مردم باز کرده، ماندگار شده و در میان اهالی موسیقی هم از ارج و قرب ویژه‌ای برخوردار است. او به هرحال نه‌تنها در کارش دانش کافی دارد و تحصیلکرده‌ این رشته است بلکه در زمینه هنر خلاقه هم در زمره‌ی خلاق‌ترین و با قریحه‌ترین آهنگسازان ایران به شمار می‌رود.

پ.ن.1 : با وجود آن که تابناک تحلیل جالب و درستی از این قضیه دارد ،‌ در کنار اسامی خوانندگان برتری که در این مقاله آورده است جای خالی استاد شجریان آدمی را به تفکر فرو می‌‌برد .

پ.ن.2 : دیشب در اقدامی فرهنگی ! دوستان نونهال کلاس قرآن را به سینمای شهرک بردم و وقتی فیلم شروع شد آن چنان از این عمل پشیمان شدم که عرق سردی بر جبینم نشست . توصیه می کنم اگر فیلم " بعد از ظهر سگی سگی" را ندیده اید ، به هیچ وجه طرف این فیلم نروید خصوصا با بچه ها . این فیلم نظیر بسیاری از فیلمهای جدید سینمای وطن از اول تا آخر پر است از ابتذال و متلکهای جنسی و ...

به نقل از تابناک

نظرات ()



موسیقی هدیه ی الهی
نویسنده: وحید زایری - چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩

هان هان شنو کز آن سوی این دشت لاله زار

آید نــــوای دلــــکـــــش یـــــک مـــــرغ دانـه خوار

آهنــــگ رود مــــی شــــــود از سنگها بلند

موسیــــقی اش کشد دل هر عاشــــقی به بند

آوای غوکـــــها تـــــو شـــــــنو در کنـــــــــار جوی

دل در طراوت هــــمـــــه ایــــــن نغمه ها بشوی

آن گوشــــه ها که زینت این نغمه های ماست

آیینه ای از آن هــــمــــه موسیقــــــی خداست

 

ماه گرد و رخشان از پس کشتزارها برآمده بود . مهی نقره فام در سطح زمین و روی آب آینه گون شناور بود . غوکها با هم حرف می زدند و در میان چمنزارها فلوت خوش نغمه ی وزغ های سبز به گوش می رسید. صدای زیر و غلطان زنجره ها گویی به لرزش ستاره ها پاسخ می داد . باد آهسته شاخه های توسه را به هم می زد. از تپه های مشرف به رودخانه آواز شکننده ی بلبلی سرازیر می شد . گوتفرید پس از یک خاموشی طولانی زمزمه کرد :

- چه احتیاجی به خواندن داری ؟(معلوم نبود روی سخنش با خودش بود یا کریستف) مگر آنها بهتر از هر چیزی که تو ممکن است بسازی نمی خوانند ؟

...

کریستف با لحن ترحم انگیز گفت :

- نمی دانم . می خواستم قطعه ی قشنگی بنویسم .

- همین است ! نوشتی برای این که چیزی نوشته باشی . نوشتی ، برای این که موسیقیدان بزرگی باشی ، برای این که تو را تحسین کنند . مغرور بودی، دروغ گفتی : تنبیه شدی ... همین است! در موسیقی : هرکس که مغرور بود و دروغ گفت تنبیه می شود . موسیقی باید فروتن و صمیمی باشد ، وگرنه ، چه چیزی هست ؟ گناه و کفر به خدا - خدایی که سرود زیبا را به ما بخشیده است که چیزهای درست و صادقانه بگوییم .

بخشی از کتاب "ژان کریستف"‌نوشته ی "رومن رولان"

نظرات ()



نگاهی کوتاه به زندگی استاد شجریان
نویسنده: وحید زایری - شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩

١) پسر ، شش ساله بود ... پدر داشت با خود زمزمه می کرد . دعا می خواند . زیارت می خواند . اما ، زیبا ... زیبا می خواند .
گوش پسر نسبت به صدا حساس شد ... تحت تاثیر آواها قرار گرفت ... گریه کرد ...
مادر پرسید : چرا گریه می کنی ؟ تب داری ؟ پسر گفت : نه ... و بغضش ترکید که : پدر چه می خواند ؟ من از خواندن پدر گریه ام گرفت ...
مادر با دست اشاره ای به نشانه تحقیر و استهزا می کند و می گوید : چه غلط ها !!! تو برو بگیر بخواب !!! واه واه !!! چه غلط ها !!!
پسر خوابید ... و بعد ...
پسر ، محمد رضا شجریان شد ... صاحب آواز .

2) جوان تازه دیپلم گرفته بود ، معلم شد ، معلم پنجم و ششم دبستان ... در نقطه ای دور از شهر ...
فرخنده گل افشان نیز آنجا معلم بود ...
عاشق شدند ... هر دو جوان ... هردو زیبا ... هر دو هم سن ... چه می دانستند از آینده ؟ که جوان یک روز قبله جوانان کشور می شود ؟ که جوان ، یک روز ، خسرو آواز می شود ؟
باری ...
جوان ، سنتور دید ... اسیر شد ... نجار شد ... عاشق شد ... سنتور ساخت ...
قصه شروع شد ...

3) پیرنیا سرش را از روی کاغذها بلند کرد ... گفت : این را چه کسی خوانده بود ؟ گفتند : از شهرستان آمده ... از مشهد .
پیرنیا گفت : برگ سبز 216 باشد ... من همین را پخش می کنم ... اسمت چیست جوان ؟
- محمدرضا .
- اهل مشهدی ؟
-آری .
- باید منتقلت کنم تهران ... باید تهران باشی ... حیف است .
جوان گفت : استاد اگر خواستید صدای من را پخش کنید ، بگویید سیاوش است . سیاوش بیدکانی .
پیرنیا گفت : میدانی بیدکانی یعنی چه ؟
جوان گفت گوشه ای در دشتی است .
پیرنیا گفت آفرین ... پس بلدی . حالا بگو چرا بگویم سیاوش بیدکانی ؟
جوان گفت : پدر حساس هستند . مذهبی هستند . شدیدا تعصب دارند . اصلا در خانه نه رادیو داریم نه تلویزیون . ایشان حتی نمی داند که من بلدم آواز بخوانم . بفهمند بد می شود .
پیرنیا گفت : خیالت راحت ... نوشت : برگ سبز 216 ... سیاوش بیدکانی ... آذر 1345 .


4) جوان ، جدی شد . هوشیار شد . حواسش را جمع کرد . تازه داشت هنرمندان را در واقعیت می دید . تازه کاباره دیده بود ... شراب ، دود ، سکس ، ... ‌، ... ، ...
جوان محتاط شد ... با عبادی آشنا شد ... عبادی نصیحتش کرد ...
- تو حیفی ... مراقب باش . مراقب باش در این راه به بیراهه نروی ... کج نروی ... بقیه را ببین ... عبرت بگیر ... در این راه انحراف هست ... راه درست هم هست ...
جوان با خودش تکرار کرد : منحرف نشوم ... راه انحرافی زیاد هست ... من حیفم ... حواسم به خودم باشد ...
جوان رفت صفحه خرید ... از بنان ، قمر ، ظلی ، آذر ، ... عاشق قمر شد ... قمر عجیب می خواند ... جادویی ... جوان بعدها خودش هم با صدا جادو کرد .

5) جوان از صبح تا شب تمرین می کرد ... تمرین ... تمرین ... تمرین ...
خودش داشت صدای خودش  را می شناخت ... زیر ، بم ،‌ اوج ،‌ فرود ... خش ،‌ زنگ ، زلال ...
مهرتاش را شناخت ... دوامی ... پیش بنان رفت ... شاگردی کرد ... بی هیچ غروری ... بی هیچ حرفی ... زانوی ادب زمین زد ...
جوان سختی کشید ...
و ...
جوان داشت دو تغییر می کرد ... مرد می شد ... و معروف می شد .

6) دور ، دور ستاره ها بود ... مرد تازه نفس بود ... سخت بود بتواند صدایش را به گوش کسی برساند .
قمر و نی داوود و تاج نبودند ... اما گلپا ، بنان ،‌ حمیرا ، مرضیه ، هنگامه ، و خیلی ها بودند که همه خیلی دوستشان داشتند .
مرد اما با دلش خلوت کرد ...
دل گفت : محمدرضا ، شاید درون تو چیزی باشد ، که درون بقیه نباشد ... شاید اصلا خدا استعدادی چیزی بیشتر به تو داده باشد .
مرد ماند.

7) مرد خیلی معروف شد ... خیلی ... خیلی ...
وقتی جایی می رفت ، چندین هزار نفر بلند می شدند ... بیست دقیقه دست می زدند .
مرد حرف دل مردم را زد ... مرغ سحر ، ناله سر کن ... داغ مرا تازه تر کن ...
مرد غصه خورد ... تحمل می کنم با درد ، ..... قناعت می کنم با زخم ... ها ها ی ی ی آخ داددد ......
مرد گفت : همه عاشق باشید ... عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی ... عشق داند که در این دایره سرگردانند ...
مردم ، مرد را خیلی دوست داشتند ... خیلی ... رویش حساب می کردند ... مرد گفت : من خاک پای مردم ایران.

8) مرد در دنیا معروف شد ...
- الو ،‌ استاد شجریان ؟
- بفرمایید ؟
- استاد یه تکه پا تشریف بیاورید این طرف آب یک جایزه جهانی هست تحویل بگیرید ...
- شما ؟
- من از یونسکو هستم استاد ... نشان چشم پیکاسو را قرار شد به شما بدهیم ...
...

9) استاد پرنده شد ... پرواز دور جهان ... آلمان ... انگلیس ... آمریکا ...
همه جا وقتی گفتند موسیقی شرق ؟؟؟ می گفتند : محمدرضا شجریان هست . یکی از اساتید موسیقی شرق است .

10) استاد ... عشق شد ... بت شد ... شد سمبل ... ایران ... دماوند ... خسرو ... محمدرضا شجریان ... همه یکی شد .

11) دو سه نفر در تاریکی با هم صحبت می کردند ... اولی پرسید : این یارو چرا استاد شده ؟ خوب میخونه ؟
دومی جواب داد : فقط خوب خوندنش که نیست ... وقتی که شعر انتخاب می کنه باید بیای ببینی ... شعرایی که انتخاب میکنه با روح آدم بازی می کنه ... تو لحظه پروازت می ده .. واقعا که شعر شناسه ...
سومی گفت : خودش میگه شش ماه واسه انتخاب شعر وقت می گذاره ... میگه پیام باید داشته باشه هنر ... پیام کار من در شعریه که میخونم... تازه یه چیز دیگه هم میگه ... میگه هر شعری رو تو هر دستگاه و گوشه نمیشه خوند ... روح اون گوشه باید با روح شعر یکی باشه ... اینه که میگن آوازش بدجوری رو دل آدم اثر میذاره ...
اولی گفت : یعنی چی ... مسخره بازیه مگه ... کسی جز ما و گروه ما ، استاد نیست ... چطوری میشه خرابش کرد ؟
دومی و سومی گفتند : میشه ... صبر کن ...

12) مرد ، مردترشده بود ... همسرش هم زن تر ... چهار فرزند بزرگ و هنرمند و محترم داشتند . هر دو اهل فرهنگ بودند ...
مرد و زن همدیگر را دوست داشتند ... خیلی ... این را نزدیکان و فامیل می دانستند .
اما ...
زن گفت : من دیگر نمی توانم ... از هفت صبح تا دوازده شب یا داری روی گوشه ها و نوارها و صفحه ها مطالعه می کنی ... یا داری آواز تمرین می کنی ... یا شعر میخوانی ...
مرد گفت : آخه من که فقط هفت دستگاه و پنج آواز رو کار نکردم که ... من در بوی باران پرسه خوانی را برای اولین بار نشان دادم ... درویش خانی ... من چیزهای جدیدی از این موسیقی نشان دادم ... وگرنه گوشه ها و دستگاه ها را که همان جوانی هم بلد بودم ... مگر شما شب سکوت کویر را نشنیدی ؟ محلی نخواندم ؟‌ تحریر محلی نزدم ؟
زن گفت : همه قبول ... من هم دوستت دارم ... اما کمی بیشتر با ما باش ...
...
...
ریش سفید ها آمدند ... گفتند از هم جدا شوید ...
مرد گفت : چرا ؟ من عاشق این زنم ...  دوستش دارم ...
گفتند : به خاطر آینده موسیقی ... به خاطر موسیقی این کشور ... این خانم هم خسته هستند ... آرامش می خواهند ... شما هم که واله و شیدا ... راهی ندارید .
زن گفت : من هم عاشق این مردم ... دوستش دارم ...
ریش سفیدان گفتند : شما چهار فرزند بزرگ دارید ... همه ازدواج کرده اند ... اگر جدا شوید هم اشکالی در آن نیست ... با هم اما دور از هم ...
مرد و زن با رضایت کامل جدا شدند ...

13 ) آن سه نفر که در تاریکی صحبت می کردند ، تا خبر را فهمیدند ، پوزخندی زدند ... خوب شد ... میشه رو این کار کرد ... هوس ... سکس ... مانکن ... طلاق ... عالیه واسه داغون کردن همه سالهای زحمت یک نفر .

14) همه به مرد می گفتند استاد ...

15 ) استاد دوباره ازدواج کرد ... این خانم جدید برایش مهم نبود که استاد چند ساعت در روز تمرین می کند ... چون عاشق بود .
عاشق ... در نگاه استاد غرق می شد ... در صدای استاد محو .
استاد هم ، شاید دوستش داشت ... من نمی دانم ... بعید است کسی هم بداند ...
خود استاد اعلام کرد ... چیزی نبود که بخواهد پنهان کند ...

16) استاد و همسر اولش ، هنوز همدل و همصدا بودند ... این را خیلی ها می گویند که به استاد نزدیکند ... بهترینش دخترها ... افسانه ...مژگان ...
اصلا مگر دختر ، عاشق پدر هوس باز می شود ؟ ... ؟ نمی شود ... اما دخترها عاشق پدر هستند ... پس ... چیزی هست ... ما نمی دانیم .

17) سه نفر توی تاریکی ، کارشون رو شروع کردند ...
- اسطوره قرن مرد هوسبازی از آب در آمد .
- استاد شجریان بزرگ عاشق اندام یک مانکن شد .
- شکایت همسر اول استاد به دادگستری .
- خاک پای مردم ایران خاک پای پول است ...
استاد ساکت و خاموش ... چیزی نمی گفت ... تا وقتی شور و دشتی هست چرا کسی حرف بزند ؟ آواز می خواند ... غمگین تر از همیشه ...

18) سال ها گذشت ... استاد ، پیر شد ...
این حرف ها هیچ تاثیری نکرد و استاد ، استاد باقی ماند ...
کنسرت گذاشت ...
هجده هزار نفر برای دیدن استاد رفتند ... نه ، نه ... هجده هزار نفر در سالن جا شدند ...
استاد می خندید اما ... از تنهایی خود گفت :
چون خروشم بشنود هر بی خبر گوید خموش / می تپد دل در برم میسوزدم جان ، چون کنم ؟
و به جوان ها توصیه کرد :
رو سر بنه به بالین ،‌تنها مرا رها کن  / ترک من خراب ،‌ شبگرد مبتلا کن ...
...
...
بعضی ها گریه کردند ... استاد بغض کرد فقط .

19) سه نفر در تاریکی گفتند : این که نشد ... اینو که هنوز مردم دوست دارند .
و این بار اینطور شروع کردند :
- شجریان به جای خواندن ، جیغ می زند .
- افتضاح شجریان در بلیط فروشی برای کنسرت .
- چرا بلیط ها گران است ؟ استاد بنده پول شده است ...
- بم ، محلی برای کلاهبرداری استاد بزرگ آواز .
- صدها نفر در سرما در صف ماندند ولی شجریان به آن ها بلیط نفروخت !!!!!
و...


20) استاد فقط به آن چهل و پنج سالی فکر می کند که گوشت پخته نخورد ... خیلی چیزهای دیگر نخورد ... و خیلی کارها نکرد ... فقط برای حفظ این حنجره ... فقط برای ادامه حیات این موسیقی .
استاد می دیدی که به خوانندگان جدید می گویند باید چندسالی سیب زمینی سرخ کرده نخورید ، و بلافاصله داد می زنند که ای آقا ... مگه میشه ...
استاد به روزهایی فکر می کرد که رادیو در خانه نداشت ، و به سمساری سر کوچه می رفت ... و قمر گوش می داد .
استاد به چیزهایی که خوانده بود فکر می کرد .
استاد آرزو می کرد کاش مردم بفهمند بلیط ها را من نفروختم ... البته من اشتباه کردم که مسئولیت این کار را به آدم نالایق دادم ... اما من که بلیط فروشی نکردم ... من فقط آمدم خواندم ... بقیه اش  را کسان دیگر انجام دادند ... اصلا اینجا ایران است ... سیستم یک سری بی نظمی هایی دارد ... برای همه هینطور است ...
استاد به خانواده خودش فکر کرد ...
فکر کرد : همه زندگی و عمرم را فدای این آواز کردم ...
... تمام زندگی ام فدای موسیقی شد ...
...
استاد فکر کرد ... تحمل می کنم ... وقتی بمیرم ... شاید بفهمند ... شاید .


  •  سه نفر در تاریکی ... می خندیدند... اولی گفت : موفق شدیم ... نه ؟
    دومی گفت : اما هنوز خیلی طرفدار دارد .
    سومی گفت : یواش یواش ... بگذارید کمی بگذرد ... بالاخره دیر با زود دوباره اشتباه می کند و در ایران کنسرت می گذارد ... بالاخره اگر در ایران کنسرت بگذارد دوباره همینطور می شود ...
    آن وقت کار را دوباره ادامه می دهیم ... موفق می شویم نترس ... 
      

  •  منبع: وبلاگ دل اواز
نظرات ()



نقدی بر فیلم تاکسی نارنجی
نویسنده: وحید زایری - سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩

دیروز فیلم تاکسی نارنجی را تماشا کردم .

این فیلم به سبک کمدی ساخته شده است و بازی کنان به نامی چون ماهایا پطروسیان و آزیتا حاجیان و حسن پورشیرازی در آن به ایفای نقش می پردازند .

خلاصه داستان این فیلم آن است که زنی مطلقه فرزندان خود را پنهانی و بدون اطلاع شوهر سابق خود به جزیره کیش می برد و در آنجا با آشنایی با یک راننده تاکسی بار و کمک او به شغل رانندگی تاکسی بار می پردازد . او با یک جوان تاجرپیشه آشنا می شود و به او دل می دهد که این عشق فرجامی ندارد و در آخر با همان راننده ازدواج می کند و مجوز تاکسی رانی را می گیرد .

این فیلم با وجود بازی زیبای خانم حاجیان و موضوع نسبتا بکری که دارد نتوانسته است اثری در خور اعتنا از کار در بیاید . در اینجه به یک سری از مشکلات و بی سلیقگی های موجود در این فیلم اشاره می شود :

1- در داستان هیچ گاه به قبح عمل شخصیت اصلی داستان یعنی خانم حاجیان که با عملی غیر قانونی فرزندان خود را از پدرشان دزدیده نمی شود و به نوعی این عمل را تشویق می کند .

2- ظاهرا فیلم مجبور شده برای کسب بعضی مجوزها نیم نگاهی هم به سیاست داشته باشد که این امر با کمال بی سلیقگی انجام شده و با اشاره به موضوعات نخ نما شده و از مد افتاده ای مثل حزب کمونیست و فعالیتهای حزب توده از ارزش فیلم کاسته است .

3- بازی پر تکلف و نازیبای خانم پطروسیان گاه فیلم را بسیار تصنعی و تئاترگونه می کند .

4- در پایان فیلم و بلافاصله پس از پرواز دلداده سیمین خانم (خانم حاجیان) شاهد بساط عروسی او با راننده مزبور هستیم که این تلون مزاج توی چشم می زند .

5- صحنه های زائد از جمله دعوای ارسلان قاسمی ( پسر سیمین خانم) با بچه بومی و فوتبال ساحلی سیمین خانم که با جلوه های ویژه بسیار ضعیف انجام شده موجب ضعف بیشتر فیلم گردیده است .

در پایان از علاقه مندان دعوت می کنم فیلم را از اینجا دانلود کنند .

(به دلیل تذکر یکی از رفقا لینک را حذف کردم . علاقه مندان می توانند نسبت به خرید فیلم اقدام کنند !)

نظرات ()



یک ساعت در بهشت
نویسنده: وحید زایری - دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩

احساس یک ساعت در بهشت قدم زدن را تجربه کردم !

باران نم نمک می بارید و من سمفونی سوم بتهوون را که از نوجوانی محبوبترین موسیقی کلاسیک برایم محسوب می شود در handsfree گوشیم گذاشتم و گوش کردم . دیگر عالم سیاست و مشکلات کاری و خانوادگی را فراموش کردم و دل به آوای ویولونها و نغمات ریز پیکولو و هیاهوی مبهم طبلها دادم و به اوج رفتم .

به همه کسانی که می خواهند موسیقی کلاسیک را تجربه کنند هم شنیدن این اثر زیبا و گرانمایه را توصیه می کنم !

-------------------------------

پ.ن.1 : این نوشته زیادی شخصی بود ! اگر نخوانید هم چیزی را از دست نخواهید داد !

پ.ن.2 : این سمفونی که تجسم یک قهرمان است را بتهوون در اوایل انقلاب فرانسه به ناپلئون هدیه داد . پس از آشکار شدن روحیه افزون طلبی او ، نام ناپلئون را از اول پارتیتور اثر زدود و آن را به اروئیکا (قهرمانی) تغییر نام داد . هرچند پس از درگذشت ناپلئون در سنت هلن بتهوون مجددا به تعلق این اثر به ناپلئون اشاره کرد .

پ.ن.3 : سمفونی یک فرم موسیقی کلاسیک است که معمولا چهار قسمت دارد و تمام ارکستر در اجرای آن سهیمند و تکنواز ندارد .

نظرات ()



سخنانی از استاد شجریان
نویسنده: وحید زایری - پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

من با مردم زندگی می کنم و با آنها درد مشترک دارم ؛ برای همین است که می دانم چه می خواهند .

استاد شجریان

 

هنرمند – برخاسته از هر جامعه ای – اگر برای مردمش و در میان آنها زندگی کند ، صدایش باید آوای برخاسته از نهاد مردم ، خاک و سرزمینش باشد .

 

اگر نیروهای انتظامی و ارگانهایی که به طریقی با برگزاری کنسرتها رابطه دارند ، با حسن نظر به کار ما بنگرند و همکاری لازم را داشته باشند ، من حاضرم که در هفته پنج شب کنسرت بدهم .

 

 

 هنرمند باید جست و جو کند و شعری را که حرف زمان در آن متجلی است ، پیدا و ارائه کند .

 

چندین سال دانشگاه در رشته موسیقی دانشجو نمی گرفت و اصلا تعطیل بود . این مساله بزرگترین لطمه را به پیکره موسیقی ما زد .

 

  

هیچ هنری مثل موسیقی نمی تواند انسان را به معنویتی که لازمه زندگی است برساند .

 

 از کتاب : هزار گلخانه آواز - نشر فراگفت

نظرات ()



دخالت بی هنران در مقوله هنر
نویسنده: وحید زایری - دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

من این پست را بدون هیچ تغییری از ایمیلی که از طرف خبرگزاری      بی بی سی فارسی برایم ارسال شده درج می کنم و تنها چیزی که به آن اضافه می کنم فاتحه ای است به روان این شاعره بزرگ فارسی و انزجاری است که از این گونه برخورد با هنر به من دست داده است .

فروغ فرخزاد

نام فروغ فرخزاد، شاعر معاصر ایرانی، در کتاب "شعر شاعران ایران و جهان" که در یک همایش دولتی در ایران منتشر شده است، وجود ندارد.

موسی بیدج، دبیر همایش شاعران ایران و جهان، درباره دلیل حذف نام این شاعر که یکی از شاعران پرطرفدار و تحسین شده معاصر ایران است، گفت: "شعر ایران دارای شاعران برجسته‌ای است و ما بنا به نظر خود و شورای سیاستگذاری از میان شاعران بعد از دوران نیما ۲۶ شاعر را انتخاب کردیم که به عنوان شاعران برتر این دوره در کتاب اول این نمایش معرفی کنیم که فروغ جزو این ۲۶ نفر نبود."

آقای بیدج توضیح داد: "ما یک دیپلماسی فرهنگی داریم و یک دیپلماسی دولتی، به همین دلیل نام فروغ فرخزاد گرچه در میان مخاطبان شعر شناخته شده اما به دلایل مختلفی در این کتاب نیامده است."

این مقام مسئول دولتی به این دلایل اشاره ای نکرده است، اما آثار فروغ فرخزاد در دوره های مختلفی در جمهوری اسلامی سانسور شده است.

اسماعیل خویی، شاعر ایرانی، می گوید فروغ فرخزاد در دوران زندگیش در دوره شاه سانسور نشد، اما بعد از مرگش در جمهوری اسلامی سانسور می شود.

آقای خویی درباره دلیل این سانسور می گوید: "دیکتاتوری شاه یک دیکتاتوری سیاسی بود و به همین دلیل فقط هنگامی شعر را سانسور می کرد که سیاسی باشد. اما دیکتاتوری جمهوری اسلامی یک دیکتاتوری تمامیت خواه است."

آقای خویی همچنین فروغ فرخزاد را، هم چون یک زن و هم چون یک شاعر، دارای همه ویژگی هایی می داند که جمهوری اسلامی از آنها "بیزار" است: "فروغ فرخزاد زنی است روشنفکر، آزاده، آزادیخواه و دلیر که تمام احساسات زنانه خودش را بیان می کند. از سوی دیگر زنی است که می تواند از نظر اجتماعی سرمشقی باشد برای زنان دیگر، و به گمان من همیشه بوده است. این هم البته چیزی است که جمهوری اسلامی نمی تواند تحمل کند."

فروغ فرخزاد در سال ۱۳۴۵، در حالی که ۳۲ سال داشت و از شاعران پیشگام و مشهور آن زمان بود، در سانحه رانندگی از دنیا رفت.

نظرات ()



فرهنگ ابتذال با مجوز رذالت
نویسنده: وحید زایری - شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩

با توجه به برنامه شب قبل فرهنگسرا که نی هنبونه بود و شعر چشم و چار لیلا خوندن و سبکبازی هایی از این قبیل تصور نمی کردم برنامه جالبی را شاهد باشیم .

وقتی با خانم و قندعسل به محوطه جلوی فرهنگسرا رسیدیم برنامه قبلیشان تمام شده بود و داشتند اجرای موسیقی سنتی را تدارک می دیدند . ما که قند توی دلمان آب شده بود با لذت به تماشای چند تقلید از استاد شجریان و مرحوم بسطامی نشستیم .

ولی خوشحالیم دیری نپایید و برنامه بعدی را یکی از هنرمندان! سیما که شخصی لوس و بی استعداد و در عوض دارای طول و عرض زیاد بود بر عهده داشت .

بعد از اجرای چند برنامه بی مزه و توهین به لر و کرد و در آوردن ادای روضه خوانی حوصله ام از این برنامه فرهنگی که نمی شد اثری از فرهنگ در آن پیدا نمود سر رفت و به محوطه قلعه بادی رفتم و بازی قندعسل را تماشا کردم . تنها یک سؤال در ذهنم بود که چنین افراد بی استعداد و بی ادبی که حتی روضه خوانی را به تمسخر می گیرند چگونه مجوز کار می گیرند ؟!

پاسخ جوابم را زود گرفتم . یکی از رفقا که خیلی ناراحت بود آمد و گفت : "میدونی طرف چی گفته ؟"

گفتم : آره مسخره روضه کرده و خیلی چیزای دیگه ...!

گفت : نه ... گفته:  " یه خره موج سبزیها رو می خوره اسهال می گیره ..."

گفتم : " آهان پس بگو مجوزش رو از کجا میگیره ! "

نظرات ()



ابرو کمان
نویسنده: وحید زایری - پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸

روزی به سر کوی تو جان خواهم داد

دل در پی تو رقص کنان خواهم داد

ابروی تو چون کمان و من این دل را

آماج خدنگ آن کمان خواهم داد

لبها چو گشایی به شکایت ای جان

قربانی راهت این زبان خواهم داد

خواهی دل خونین من ای سنگین دل

فرمان تو حکم است ، همان خواهم داد

در این دل شوریده من منزل توست

خود در دل سنگت آشیان خواهم داد

در راه وصال کویت ای آیت عشق

جان و تن خود به ارمغان خواهم داد

هر چند امیدی به من مسکین نیست

به امید کرامتت فغان خواهم داد

وحید زایری

نظرات ()



حال من بی تو
نویسنده: وحید زایری - چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸

امروز ز هجرت من بیچاره خرابم

از دوری تو چون شبحی نقش بر آبم

دوری تو را هیچ تحمل نتوانم

دیدار تو بیرون بود از طاقت و تابم

خواهم که سر کوی تو از شوق بمیرم

بیدار کند بوی نسیم تو ز خوابم

تو سلسله جنبان همه عالم هستی

من کیستم آلوده و نابود و سرابم

طوفان تو به پا می کنی از عشق به عالم

من را نگر ای جان که در این باد ، حبابم

از شوق تو جان و تن من را رمقی نیست

از هجر خود ای جان ننما بیش عذابم

در سینه سخنهاست که دارم به تو ای دوست

فریاد مرا بشنو و بنمای جوابم

 وحید زایری

 

 

 

نظرات ()



صنما روی نما !
نویسنده: وحید زایری - سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸

امروز که من خامش و بیچاره و مستم ،

وان جام بلورین وصال تو به دستم ،

گر رو ننمایی صنما ، هیچ نباشم

گر روی کنی بر من دلباخته ، هستم

زایری

نظرات ()



رهنمای من
نویسنده: وحید زایری - دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸

اندرون قلب خون افشان من ماوای توست

ای عزیز جان من ، این جان پاکم جای توست

گم نمودم راه خود را من در این محنت سرا

روشنایی بخش راهم دیده بینای توست

وحید زایری

نظرات ()



اسیر عشق
نویسنده: وحید زایری - یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸

دارم امید یارا کامروز رخ نمایی

از قلب عاشقانت بس عقده ها گشایی

در غصه و دل افگار ، در بند یادت ای یار

گویم من گنه کار ، ای بی نشان کجایی

در سینه دارم آتش زان شوخ چشم دلکش

دارم از آن پریوش ، در سینه جای پایی

در بند عشق اسیرم ، بی رحمتش بمیرم

لب تشنه ام ، کویرم ، ابری تو در سمایی

تنهاتر از غروبم ، دلگیرتر ز غربت

آه ای نگار خوبم ، مردم ز غم کجایی

نظرات ()



بانو نیکو خردمند
نویسنده: وحید زایری - سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸

با کمال تاسف مطلع شدم که هنرمند خوب کشورمان بانو نیکو خردمند شب گذشته دار فانی را وداع کرده است . این ضایعه اسفناک را به خانواده و دوستداران این هنرمند و جامعه هنری میهنمان ، تسلیت می گویم .

نیکو خردمند

خلاصه ای از زندگی ایشان به نقل از همشهری در ادامه مطلب آمده است .


ادامه مطلب ...
نظرات ()



ضرغامی در مایه ابوعطا
نویسنده: وحید زایری - سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸

به گزارش سایت تابناک صدا و سیما در اقدامی انتحاری و ضد فرهنگی پخش صدای  تعدادی از خوانندگان قدیم و جدید و بعضی ترانه ها را از رادیو ممنوع کرد . نام بعضی از این خوانندگان بدین قرار است :

شاهین آرین، فریدون آسرایی، علیرضا افتخاری، مجید اخشابی، علیرضا افشار، محمد اصفهانی، اسماعیل‌زاده ، شهرام امیری ، احسان خواجه‌امیری ، پاک‌نیا ، محمد خواجه‌امیری، مسعود خادم، حسین زمان، کوروس سرهنگ‌زاده، ناصرعبدالهی، علیرضا عصار، فتحعلی اویسی، گلشن، علی لهراسبی، محمد نوری، کامبیر افضلی و .....

حال این سؤال پیش می آید که یا این لیست بلند بالا دیگر چه کسی برای ضرغامی خواهد خواند .

با این آب سربالایی که در رسانه ضدملی می رود ، صدای آواز ابوعطای قورباغه برای ضرغامی شنیدنی خواهد بود . 

نظرات ()



یادی از بتهوون
نویسنده: وحید زایری - سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸

تصویر بتهوون

چند خصوصیت از موسیقیدان شهیر آلمانی - لودویگ وان بتهوون(١٨٢٧-١٧٧٠) مرا سخت شیفته خود نموده است .

1- آزادگی او و عدم سر خم کردن در برابر اشراف

روزی با گوته از جایی رد می شدند که گروهی از اشراف از سمت مقابل به طرف آنها آمدند . در حالی که گوته تا زانو خم شده بود و به آنها تعظیم می کرد ، لودویگ با دستان گره کرده در مقابل سینه بی اعتنا از میانشان رد شد و این اشراف بودند که مجبور شدند در برابر این اعجوبه عجیب و غریب خم شوند .

تصویر بتهوون - 2

2- پاکدامنی او

با وجودی که او تا آخر عمر خویش ازدواج نکرد و در یکی دو ماجرای عشقی شکست خورد ، هرگز در زندگی خود به هوسرانی نپرداخت و ماجراهای عشقی او تنها در حد احساسات رمانتیک باقی ماند .

3- عشق به طبیعت

با طبیعت بسیار دوست بود و این علاقه شدید را میتوان در تک تک آثارش خصوصا سنفونی 6 او به گوش جان شنید .

4- انسان دوستی او

اکثر آثار او در مورد درد و رنج انسانها و رهایی انسان از درد و رنجی است که بر او تحمیل شده است .

به پیشنهاد سپیدار خانم شرح مختصر زندگی او را به نقل از ویکی پدیا در ادامه مطلب می گذارم .


ادامه مطلب ...
نظرات ()